چند کلام ساده
*اقرار به اشتباه نشانه خردمندی است!
*تاریک ترین لحظه های زندگی می تواند بذر روشن ترین فرداها را در خود داشته باشد!
از همه جا
*اقرار به اشتباه نشانه خردمندی است!
*تاریک ترین لحظه های زندگی می تواند بذر روشن ترین فرداها را در خود داشته باشد!
كمي فكر كن:
آن كس كه نداند و نداند كه نداند
در جهل مركب ابد دهر بماند
آن كس كه نداند و بداند كه نداند
لنگان خرك خويش به مقصد برساند
آن كس كه بداند ونداند كه بداند
بيدار نماييد كه بس خفته نماند
آن كس كه بداند وبداند كه بداند
....
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم.
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد.
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني.
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي.
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يك خانواده ثروتمند فرود آمدند. اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلكه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.
فرشته پير در ديوار زير زمين شكافي ديد و آن را تعمير كرد. وقتي كه فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين كاري كرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند."
شب بعد، اين دو فرشته به منزل يك خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند. گاو آنها كه شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟ خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو كمكشان كردي، اما اين خانواده دارايي اندكي دارند و تو گذاشتي كه گاوشان هم بميرد."
فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم كه در شكاف ديوار كيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا كه آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شكاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي كردم. ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه كه مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نكته پي مي بريم."
بترا مي گه تنها از دو چيز بايد نگران بود
يا سالم هستيد يا بيمار
اگر سالم هستيد جايي براي نگراني وجود ندارد. واگر بيمار يد جاي دو نگراني وجود دارد
اينكه يا حالتان خوب مي شود يا بميريد.(صد بار دور از جون شماها)
اگر حالتان خوب شود ديگر جايي براي نگراني وجود ندارد و لي اگر قرار باشد بميريد(هزار بار دور ازجون شما دوستان) جاي دو نگراني وجود دارد.
اينكه يا به بهشت مي رويد يا به جهنم(دشمنت بره جهنم ان شاءالله)
اگر به بهشت برويد جايي براي نگراني وجود ندارد
ولي اگر به جهنم برويد(دور از جون دور از جون دور از جون) آنجا هم انقدر دوستان قديمي خودرا مي يابيد كه فرصت نگراني پيدا نمي كنيد.
وا................عجب حرفي زده بترا
چاي سرد قابل نوشيدن
پلو سرد قابل خوردن
اما نگاه سرد و سخن سرد غير قابل تحمل
اگر ثروتمند نيستي مهم نيست ،بسياري از مردم ثروتمند نيستند.
اگر سالم نيستي،هستند افرادي كه با معلوليت وبيماري زندگي مي كنند.
اگر زيبا نيستي برخورد درست با زشتي هم وجود دارد.
اگر جوان نيستي ،همه با چهره پيري مواجه مي شوند.
اگر تحصيلات عالي نداري با كمي سواد هم مي توان زندگي كرد.
اگر قدرت سياسي ومقام نداري،مشاغل مهم متعلق به معدودي انسانهاست.
اما ،اگر ((عزت نفس ))نداري،برو بمير كه هيچ نداري.
همه این ها رو دزدیدم حالا هر کی میتونه از من بدزده![]()
![]()
![]()
![]()
بهانه خوب
نجیب من به تو اصرار می کنم برگرد
به خوب بودنت اقرار می کنم برگرد
کنار پنجره می ایستم و اسمت را
هزار مرتبه تکرار می کنم برگرد
میان این همه عابر و میان این همه دست
ببین فقط به تو اصرار می کنم برگرد
تمام عاشقی ام بهانه خوبم
تو فکر می کنی انکار می کنم ..... برگرد
منم و این همه تنهایی و شکستن ها
به بی کسی خود اقرار می کنم برگرد
من دلی دارم خسته تو....درمانده تو....با این همه تنهایی به سوی تو پر کشیدم .
ای تنها تکیه گاه من....ای آرام بخش روح رنجور من .
ببین چه صادقانه تو را برگزیده ام .
تو را برگزیده ام تا عطر بودن را حس کنم .
بی تو زندگی کردن را برای چه می خواهم؟؟؟
با یاد تو تمام شکوفه های من لبخند می زنند!!!
بی تو بهار نیست!!!
اگر تو نباشی...هیچ شعری متولد نمی شود!!!
به یاد خوبی ها و تمام محبت ها و به یاد قلب های سرشار از نیکی....
با دسته گلی به نام وفا....از عشق به سراغت می آیم .